حاج ملا هادي السبزواري

109

شرح مثنوى

( ( 1439 ) ) از منازلهاى جانش ياد داد * وز سفرهاى روانش ياد داد ن 71 7 - ك 31 9 از منازلهاى جانش : مضامين اين چهار فرد آن كه گذشت كه : سالها با تو بودم آسوده فارغ از غصه‌هاى بود و نبود ( ( 1442 ) ) هر يكى پروازش از آفاق بيش * وز اميد و نهمت مشتاق بيش ن 71 10 - ك 31 11 نهمت : به نون در اول ، حرص . ( ( 1447 ) ) مرغ بىاندازه چون شد در قفس * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص ن 71 16 - ك 31 14 گفت حق بر جان فسون خواند و قصص : سابق گفتيم كه وجود سابق جانها بطور كثرت نبود بلكه اعيان ثابته همه در مراتب علميه به وجود واحد موجود بودند ، چه مكثّر جانها ابدان است . و در نشأت سابقه ابدان نبود . پس همهء حروف تكوينيه در علم سابق حق بودند ، چون حروف لفظيه كه در عقل بسيط تو بيش از نزول در عقل تفصيلى تو و مثال مقيّد تو و مقاطع فم بودند و در قلم اعلى كه عقل كل است ، مثل حروف تدوينيه در قطرهء مداد رأس قلم تو پيش از ورود بر منازل قرطاس بودند . و اما فسون اول ، مراد از آن تجلى حق است به اسماء تشبيهيه . پس آن اعيان ثابته مظاهر اسماء تنزيهيهء حق بودند ، خواستند مظاهر اسماء تشبيهيهء حق مانند سميع ، بصير ، مدرك ، خبير به جزييات عالم طبع ، و مريد و مبتهج به هويّات صوريّه هم باشند ، و سياحت همهء نشآت كرده باشند و متعلَّم وجودى به همهء اسماء حسنى باشند و نيز : « دل بداند قدر ايام وصال » ، پس چندى در قفس ابدان ماندند . و فسون ثانى ، تجلى حق در اسماء جلاليه و تنزيهيه است و تذكير و تعريف حق به جانها اصل خود را . * ( كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ 7 : 29 ( 1 ) كه قوسين نزول و صعود به انسان كامل بهم پيوندد . دو سر خط حلقهء هستى به حقيقت به هم تو پيوستى پس چنان كه در افسون ظاهرى بعضى اسماء لفظيهء حق تعالى خوانده مىشود ، زِ افسون حقيقى اسماء وجوديه جلوه داده مىشود . ( ( 1448 ) ) بر عدمها كان ندارد چشم و گوش * چون فسون خواند همىآيد به جوش ن 71 17 - ك 31 15 بر عدمها كان ندارد چشم و گوش : يعنى از اعيان ثابته و ماهيات امكانيهء علميه كه در علم او گذشته بودند و هنوز به وجودات لا يزاليه و متشتته موجود نبودند ، هر چند چشم و گوش ثبوتى و زبان ثبوتى داشتند كه استدعا به زبان ثبوتى نمودند احكام لايقهء وجوديهء خود را و به چشم ثبوتى مشاهد آن جمال بودند ، و به گوش ثبوتى استماع نمودند امر او را كه اَدبِر فَاَدبَرَ وَاَقبِل فَاَقبَلَ و نفوس جهليه

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اعراف ، آيهء 29 .